تقدیم به فریبایی که بیشتر جانم دوست دارم
تو را در دل
و دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

انسانهای متفاوتی در دنیا وجود دارن اما تو واسه من یه دونه ای
تو را در دل
و دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

سخت است هنگام وداع آنگاه كه درمي يابي
چشماني كه در حال عبور است پاره اي از وجود تو را نيز با خود خواهد برد.
به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیکترازمن
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده![]()

دلم خون شد از این بیگانه مردمهمه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ
يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند
چه ارمغان نجيبي و چه سر نوشت تلخ و غريبي كه هر بار ستاره هاي زندگيت را با دستان خودت راهي آسمان پر ستاره ي اميد مي كني و خود در تنهايي و سكوت و چشماني خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره مي نشيني و خموش و بي سر و صدا به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل خوش مي كني و باز هم تو مي ماني و تنهايي و دوري

گذر گاه خیال
تو را در آسمانها با خیالم می کشانم
تو را با ابر و باران کنار خودم می نشانم
اگر رفتی بر اوج آسمانها
مرا با دل ببر تا کهکشان ها
تو در اوج خیالم جای داری
کنار عرش قایق ها نشستی
چرا تنها نشستی من کجایم
نمی دانم کجایم چون جدایم
نمی خواهم که درد بی تو ماندن
زند آتش به جانم تا قیامت
نمی خوام که با تو ماندن را
کنار عرش قایق جای گذارم
نمی دانم که ماندن یا نرفتن
نمی دانم که رفتن یا نماندن


It is real and not a dream I'm in you and you'r in me it is time ...to break the chains of life...
من درآرزوی تو هستم ...مرا در آغوش بگیر و من به تو تعلق دارم ...گناهش به گردن من ..من دیوانه ام ..من از خودم دست کشیده ام
reason is lasting , passion is living and dying is teaching us how to live
منطق پایدار است ، شور و شهوت زنده است ...و مرگ به ما چگونه زیستن را می آموزد ...
turn around and smell what you don't see ,close your eyes...here's the mirror , behind there is a screen on both ways you can get in
به اطرافت بچرخ و آنچه را که نمی توانی ببینی بو بکش و چشمانت را ببند...اینجا یک آینه و در پشت آن یک پرده است ...تو از هر دو طرف می توانی وارد شوی....
we came out from the deep to learn to love , to learn how to live , to avoid the mistake we made...
ما از اعماق بیرون آمده ایم تا دوست داشتن و چگونه زیستن را بیا موزیم ....تا از اشتباهات گذشتمان جلوگیری کنیم...
نمی توانم از عشقم برایت بگویم
این است داستان من
آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند
گرچه هزاران فرسنگ دوری
امااین احساس نیرومند است
نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار
شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد
دیگری نیست
هیچ کس دیگری نیست
هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد
یا با زیبایی تو برابری کند
همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام
افسون کنم
این لحظه کجایی عشق من ؟
من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری
قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب
می خواهم که ترا در آغوش بگیرم
ترا نزد خود می خواهم
نزد من بیا
مرا چشم انتظار مگذار
تو نگات باهام غریبه ست
موندن اینجا توی چشمات
دیگه سخته ، دیگه سخته
حالا با یک دل زخمی
تو رو خواستن ، با تو موندن
دیگه سخته ، دیگه سخته
دیگه هیچ جوری نمیشه
با تو سر کرد لحظه ها رو
ثانیه ها پوچ و سردن
نمیگیرن غم ما رو
چی بگم از غم و غصه
که نشسته جای عشقت
دیگه هیچ جوری نمیشه
که بمونم پای عشقت...

آنقدر مرده ام كه هيچ چيز نمي تواند
مردنم را ثابت كند
وآنقدر از اين دنيا سيرم كه روز مرگم را
جشن ميگيرم
و اگر اين دنيا را دوست داشتم روز تولدم
نمي گريستم...!!

چشات رو بستی و رفتی ، دل رو شکستی و رفتی اشکامو دیدی و افسوس ، عهد گسستی و رفتی حال و روز دل ما رو ، نمیدونی ، نمیدونی توی بیداری و خوابم ، تو رو هر لحظه می بینم اما حالا نیستی پیشم ، دلم رو شکستی قشنگ مهربونم بودی ، دلم تنگه نفسم بودی ، جونم بودی، دلم تنگه....
چشات رو بستی و رفتی
دل من شده زندونی ، چشم من بی تو بارونی
نیستی و چله نشینم ، بعد تو تنها ترینم
اون تو بودی که می گفتی ، عاشق من هستی
دلن تنگه ، واسه وقتی همزبونم بودی
دلم تنگه ، واسه وقتی آسمونم بودی
منم آن از همه دنیا رانده در رهت هستی خود گم کردهمنم آن خسته دل درمانده به تو بیگانه پناه آورده
از ته کوچه مرا می بینی می شناسی و در می بندی
شایدای باغم من بیگانه بر من از پنجره ای می خندی
باتوحرفی دارم خسته ام بیمارم جزتوای دوراز من از همه بیزارم
گریه کن گریه نه بر من خنده یادمن باش و دل غمگینم
پاکی ام دیدی و رنجم دادی من به چشم خودم این می بینم
خوب دیروزی من در بگشا که بگویم:
زتوهم دل کندم
خسته از این همه دلتنگی ها بر تو و عشق و وفا می خندم.